مرتضى مطهرى
1016
مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )
ذاته به اين صورت است كه اصالت با خير و حق و حسن و كمال و زيبايى است ؛ نقصها ، باطلها ، شرها ضرورتهايى هستند كه لازمهء هستى آن خيرها و حقها هستند ، به صورت يك سلسله لوازم ذاتى لاينفك ، ولى نه لوازمى كه اصالت دارند بلكه لوازمى كه وقتى اينها را با مقايسهء با حق و خير بسنجيم به منزلهء نمودهايى هستند در مقابل بودها ، اما اين نمودها لازمهء اين بودهاست كه اگر آن بودها بخواهند باشند اين نمودها هم قهراً هستند . البته اين مطلب به نحو عالى در محل خودش بيان شده است . در آن مرحلهء خيلى دقيقش - كه آن كمتر به ذهن عامه مىرسد - نظير پيدايش ماهيت است به تبع وجود . خير محض ، هستى است ولى در عين حال در مرتبهء ذات هستى كه مرتبهء ذات حق است نه ماهيت است و نه نيستى ، اما لازمهء فعل بودن يك فعل و اينكه چيزى فعل يك فاعل ( ذات بارى ) باشد تأخّر از فاعل است يعنى يك نوع ضعف وجود در مقايسهء با فاعل است و الّا آن فعل فعل نيست . و از همين جا ماهيت پيدا مىشود كه لازمهء فعل بودن ، ماهيت داشتن است . و همينطور باز فعلِ فعل قهراً يك درجه از آن نازلتر خواهد بود . و به اين ترتيب نيستى در عين اينكه اصالت ندارد ، در هستى راه پيدا مىكند ؛ تا مىرسيم به عالم طبيعت كه از نظر علم الهى و حكمت الهى ضعيفترين عوالم وجود و هستى است . در اينجا نشانههاى ضعف وجود - كه به يك اعتبار نشانههاى ضعف وجود است و به يك اعتبار نشانههاى ماهيت و نيستى - بيشتر پديدار است . پس شر و نيستى در عين اينكه اصالت ندارند و محال است اصالت داشته باشند و سنخ وجود باشند در عين حال از لوازم لاينفكّ درجات پايين هستى است . و به اين ترتيب اگر ما نظام هستى را از آن جهت كه هستى است و از بالا ببينيم اصلًا نيستى و حتى ماهيتى نمىتوانيم ببينيم ، باطل را نمىتوانيم ببينيم چون از آن بالا كه نگاه كنيم اصلًا چيزى نيست . ولى اگر از نظر ديگر ببينيم ، آنچه كه شر يا باطل است و چيزهايى كه از شئون شر و باطل است مثل سايهاى كه از يك شاخص نمودار مىشود براى ذهن ما نمود پيدا مىكند . اين ، طرز تقرير مطلب با زبان حكمت الهى بود . ما اكنون به كل عالم هستى كار نداريم چون بحث ما بحث تاريخ و بحث جامعهء انسانى است كه [ مسئلهء شر و باطل ] در انسان و جامعهء انسانى با مقياسهاى انسانى چگونه است ؟ قبلًا عرض كرديم كه بعضى طبيعت انسان و قهراً جامعهء انسان را شر محض مىدانند و هر تز اصلاحى را محكوم مىكنند و بلكه هر تز اصلاحى را نيرنگ ديگر و شر ديگرى براى بشر مىشمارند و به هيچ مدينهء فاضله و طرحى قائل نيستند و مىگويند يك شرى در عالم پديد آمده و هست تا وقتى كه خودش خود به خود به دست خودش يا با عامل ديگرى از بين برود ؛ و گفتيم از نظر اينها خودكشى يگانه خير عالم است چون وقتى كه هستى شر بود قهراً نيستى خير مىشود ، وقتى كه حيات بدترين پديدهها بود قهراً قطع حيات خير مىشود . در عالم اگر يك خير وجود